تبليغاتX
پرچینی از خیال
يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند

 

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته

 قبل از امتحانات پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان

  خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند

 اما وقتی به شهر خود برگشتند فهمیدند که در مورد

  تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه ؛

امتحان دوشنبه صبح بوده است .

بنابر این تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند 

و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند

آنها به استاد گفتند : ما به شهر دیگری رفته بودیم

 که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد

   و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی

  نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک

بگیریم به همین دلیل دوشنبه دیروقت به خانه رسیدیم ....

استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها فردا بیایند و امتحان بدهند

چهار دانشجوی پینوکیوی ما روز بعد به دانشگاه رفتند و

استادآنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک

    ورقه ی امتحانی را داد و از آنها خواست تا شروع کنند

آنهابه اولین سوال نگاه کردند که ۵ نمره داشت

 و سوال بسیار آسانی بود و به راحتی به آن پاسخ دادند

  سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال ۹۵ امتیازی

 پشت برگه پاسخ دهند سوال این بود :

کدام لاستیک پنچر شده بود ؟ !!!!

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:39  توسط دنیا   | 

 

و شما مي پنداريد که آسمان خـــداوند،همه جا همين يک رنگ

 است!

وچه ابلهانه مي پنداريد;

مگر شما در زمين يک رنگ بوديد تا آسمان همين يک رنگ

 باشد ...؟!

  به هر کس ، به اندازه وسعت درياي دلش؛آبي آسمان عطا

   کرديم ... !

 

وسعت درياي دل

+ نوشته شده در  ساعت 0:41  توسط دنیا   | 

 

             بهترین بخشی را در هر فرد جست وجو کن و این را به او بگو،

 همه ما به چنین محرکی نیازمندیم، هر بار که از کار من ستایش

 می شود، فروتن تر می گردم

 چون احساس نادیده گرفته شدن یا ناخوشایند بودن نمی کنم

نگریستن به عظمت همسایه ات را بیاموز و عظمت خودت را نیزبنگر

جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  ساعت 2:8  توسط دنیا   | 

 

خوشبختی میتواند مجموعه ای از بدبختیهائی

باشد كه بر سرمان نیامده است

 

+ نوشته شده در  ساعت 2:21  توسط دنیا   | 

خوب یا بد؟

 لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر

دچارمشکل بزرگی شد:

اومیبایست نیکی را به عیسی و بدی را به یهودا،از یاران مسیح که

هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند،تصویر میکرد.

کار را نیمه تمام رها کرد تا مدلهای آرمانیَش را پیدا کند.

روزی در یک مجلس همسُرایی،تصویر کامل مسیح را درچهره یکی

 از آن جوانانِ همسُرا یافت.

جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش چند

 اِتود و طرح برداشت.

سه سال گذشت تابلوی شام آخر تقریبا تمام شده بود،اما داوینچی

هنوز برای یهودا مدل مناسبی نیافته بود

کاردینال،مسئول کلیسا کم کم به او فشار میاورد که نقاشیِ دیواری

را زودتر تمام کند.

نقاش پس از روزها جستجو،جوان شکسته و ژنده پوش و مستی را در

 جوی آبی یافت.

به زحمت به همراه دستیارانش او را به کلیسا بردند،چون دیگر فرصتی

 برای طرح برداشتن نداشت،

 گدا را که درست نمیفهمید چه خبر است به کلیسا آوردند؛

دستیاران سرپا نگه اش داشتندو در همان وضع داوینچی

  از خطوط بی تقوایی،گناه وخود پرستی که به خوبی بر چهره اش 

نقش بسته بودند،نسخه برداری میکرد.

 وقتی کارش تمام شد،گدا که دیگر مستی از سرش پریده بود،

چشمهایش را باز کرد و نقاشیِ پیشِ رویش را

 دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت:"من این تابلو را قبلا دیده ام!"

 داوینچی با تعجب پرسید: کی؟؟!!

گدا گفت:سه سال قبل،پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم،

 موقعی که در یک گروه همسُرایی آواز میخواندم،زندگیِ پُر رویایی

داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشیِ چهره

 عیسی شوم!!!

 بر گرفته از کتاب"شیطان و دوشیزه پریم"

'پائولو کوئیلو'

+ نوشته شده در  ساعت 16:30  توسط دنیا   | 

 

من از تجربه های تلخ آموختم که هیچ شاخه ای از هیچ ساقه ای

 

جدانیست...

 

  و هیچ ساقه ای از هیچ برگی راضی نیست...

 

برگ از درخت دلخوره  پاییز بهانه ای بیش نیست...

 

پرنده همیشه بر درخت ثابت نیست...

 

 اما تو بی حاصل به خاک ایمان آوردی؟

+ نوشته شده در  ساعت 1:23  توسط دنیا   | 

 

 فکر مي کني گياهخواري؟

زندگي هيچ خودي نمي شناسد..هيچ مرکزي.زندگي

 هيچ تفکيکي نميشناسد!

 نفس که مي کشي زندگي به درونت وارد ميشود

 نفس را که بيرون مي دهي

تو به زندگي وارد مي شوي !

 هيچ تفکيکي وجود ندارد!

 ميوه که مي خوري درختان از طريق آن ميوه

 به درونت راه مي يابند! بعد يک

 روز مي ميري...

در خاک دفن مي شوي و درختان شيره ات

 را مي مکند و تو به صورت ميوه در مي آيي!

 فکر مي کني گياهخواري؟؟؟

فريب ظاهر را نخور ما همه ادم خواريم .....!!

 

+ نوشته شده در  ساعت 2:0  توسط دنیا   | 

چند تا پیشنهاد کوچولو برای تو که بهترینی.....

بهتر است ثروتمند زندگی کنیم ،تا اینکه ثروتمند بمیریم.

اگر برای یک اشتباه هزار دلیل بیاوری،میشود هزار و یک

اشتباه.

اگر در مقابل انسانهای ناتوان خشمگین شوی دلیل بر

این است که تو هم ناتوانی.

کار امروز را به فردا موکول نکن،چون فردا باید کار دو روز

را انجام دهی.

شرف هر عاشقی به قدر معشوق اوست،هر چه

معشوق لطیف تر و شریف تر ،عاشق او عزیز تر.

یادتان باشد که زندگی دشمن شما نیست،ولی طرز

فکرتان میتواند دشمن شما باشد.

اگر میخواهی در قلبی نفوذ کنی،لبخند زدن را فراموش

 نکن.

و در آخر:در زندگی همواره به دنبال سه چیز باش:

دانایی-زیبایی-نیکویی

 

 سال نو همه مبارک

+ نوشته شده در  ساعت 0:4  توسط دنیا   | 

با خودم فکر مي کردم تحقق روياهايم غير ممکن

است،اما خدا گفت :

«
هر چيزي ممکن است
»

گم شده بودم،گيج بودم،فکر مي کردم هيچ وقت جوابي

 پيدا نخواهم کرد،اما خدا گفت :

«
من هدايتت خواهم کرد
»

خود را باختم،فکر مي کردم نمي توانم،از عهده اش بر

 نمي ايم ،اما خدا گفت :

«
تو از عهده ي هر کاري بر مي ائي
»

غمگين بودم،احساس کردم زير کوهي از نا اميدي گير

 افتادم ،اما خدا گفت:

«
غمهايت را روي شانه هاي من بريز
»

فکر کردم نمي توانم،من انقدر باهوش نيستم،

اما خدا گفت :

« من به تو خرد لازم را مي دهم»

بار گناهانم رنجم مي داد ،براي کارهاي بدي که کرده

 بودم از خود عصباني بودم،اما خدا گفت :

«
من تو را مي بخشم
»

از خودم بدم مي امد ،فکر مي کردم هيچ کس مرا

دوست ندارد ،اما خدا گفت :

«
من به تو عشق مي ورزم
»

گريه مي کردم،زيرا تنها بودم،اما خدا گفت
:

«
من هميشه با تو هستم »

+ نوشته شده در  ساعت 20:23  توسط دنیا   | 

 

شما نمیتوانید چیزی جز سایه تان را ببینید

زیرا پشت به خورشید کرده اید

در برابر خورشید صبح گاهی آزادید

و در آنجا که نه خورشید است ونه ماه وستاره نیز آزادید.

حتی هرگاه چشمهایتان رادر برابر هستی ببندید,باز هم آزادید.

اما در برابر انکه دوست میدارید,برده اید

زیرا او را دوست می داریدو در برابر آن که دوست نمی دارید

 نیز برده اید

زیرا اونیز شما را دوست می دارد!

 

     جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  ساعت 15:53  توسط دنیا   |