تبليغاتX
پرچینی از خیال
يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند

 

 فکر مي کني گياهخواري؟

زندگي هيچ خودي نمي شناسد..هيچ مرکزي.زندگي هيچ تفکيکي نمي

 شناسد!نفس که مي کشي زندگي به درونت وارد مي شود نفس را که

بيرون مي دهي تو به زندگي وارد مي شوي !هيچ تفکيکي وجود ندارد!

 ميوه که مي خوري درختان از طريق آن ميوه به درونت راه مي يابند! بعد يک

 روز مي ميري..در خاک دفن مي شوي و درختان شيره ات را مي مکند و تو

 به صورت ميوه در مي آيي! فکر مي کني گياهخواري؟؟؟ فريب ظاهر را

نخور ما همه ادم خواريم .....!!

 

 



لينك ثابت نوشته شده در ساعت 2:0 توسط ..::دنیا ::..

چند تا پیشنهاد کوچولو برای تو که بهترینی.....

بهتر است ثروتمند زندگی کنیم ،تا اینکه ثروتمند بمیریم.

اگر برای یک اشتباه هزار دلیل بیاوری،میشود هزار و یک

اشتباه.

اگر در مقابل انسانهای ناتوان خشمگین شوی دلیل بر

این است که تو هم ناتوانی.

کار امروز را به فردا موکول نکن،چون فردا باید کار دو روز

را انجام دهی.

شرف هر عاشقی به قدر معشوق اوست،هر چه

معشوق لطیف تر و شریف تر ،عاشق او عزیز تر.

یادتان باشد که زندگی دشمن شما نیست،ولی طرز

فکرتان میتواند دشمن شما باشد.

اگر میخواهی در قلبی نفوذ کنی،لبخند زدن را فراموش نکن.

و در آخر:در زندگی همواره به دنبال سه چیز باش:

دانایی-زیبایی-نیکویی

 

 سال نو همه مبارک



لينك ثابت نوشته شده در ساعت 0:4 توسط ..::دنیا ::..

با خودم فکر مي کردم تحقق روياهايم غير ممکن است،اما خدا گفت :

«
هر چيزي ممکن است
»

گم شده بودم،گيج بودم،فکر مي کردم هيچ وقت جوابي پيدا نخواهم کرد،اما خدا گفت
:

«
من هدايتت خواهم کرد
»

خود را باختم،فکر مي کردم نمي توانم،از عهده اش بر نمي ايم ،اما خدا گفت
:

«
تو از عهده ي هر کاري بر مي ائي
»

غمگين بودم،احساس کردم زير کوهي از نا اميدي گير افتادم ،اما خدا گفت
:

«
غمهايت را روي شانه هاي من بريز
»

فکر کردم نمي توانم،من انقدر باهوش نيستم،اما خدا گفت
:

«
من به تو خرد لازم را مي دهم
»

بار گناهانم رنجم مي داد ،براي کارهاي بدي که کرده بودم از خود عصباني بودم،اما خدا گفت
:

«
من تو را مي بخشم
»

از خودم بدم مي امد ،فکر مي کردم هيچ کس مرا دوست ندارد ،اما خدا گفت
:

«
من به تو عشق مي ورزم
»

گريه مي کردم،زيرا تنها بودم،اما خدا گفت
:

«
من هميشه با تو هستم »



لينك ثابت نوشته شده در ساعت 20:23 توسط ..::دنیا ::..

 

 

شما نمیتوانید چیزی جز سایه تان را ببینید

زیرا پشت به خورشید کرده اید

در برابر خورشید صبح گاهی آزادید

و در آنجا که نه خورشید است ونه ماه وستاره نیز آزادید.

حتی هرگاه چشمهایتان رادر برابر هستی ببندید,باز هم آزادید.

اما در برابر انکه دوست میدارید,برده اید

زیرا او را دوست می داریدو در برابر آن که دوست نمی دارید نیز برده اید

زیرا اونیز شما را دوست می دارد!

 

                                                      جبران خلیل جبران



لينك ثابت نوشته شده در ساعت 15:53 توسط ..::دنیا ::..

 

 پندار دریا در صدف

مروارید چیزی جز پندار دریا در صدف نیست.

الماس نیز چیزی جز پندار زمان در معدن نیست.

شهرت,سایه ی خواسته هایی ست که در نور می ایستند.

ریشه, گلی ست که از شهرت بیزار است.

امـاّ,

هیچ دین و دانشی بدون زیبایی نیست!

 

                                                              جبران خلیل جبران



لينك ثابت نوشته شده در ساعت 15:13 توسط ..::دنیا ::..

 

راه عشق سخت است و دشوار

هنگامی که عشق تو را به اشارتی فرا می خواند

رهرو عشق باش

عاشق شو

تیغ های نهفته عشق تو را خسته می کند

نوای عشق چنان تند باد شمال در باغ

رویاهای تو را اشفته می کند

اما عاشق شو.

 

                                            جبران خلیل جبران         



لينك ثابت نوشته شده در ساعت 4:57 توسط ..::دنیا ::..

آدم هم قدیمی شد

  صفا و صلح و يكرنگي در اين دنيا قديمي شد  

          توقع از رفيق و مونس و همدم قديمي شد 

    نياور بر زبان نام وفا ، از خير  آن بگذر           

                 وفا  نه تنها اينجا بلكه در عالم قديمي شد     

    بكن تا ميتواني با ضعيفان ظلم و جور امروز 

                       كه رسم دستگيري از ضعيفان هم قديمي شد 

    مكن گريه سر قبر عزيزان خيز و شادي كن 

                    كه تشريفات ختم و مجلس ماتم قديمي شد 

    به گرد شهر ميگردي كه تا آدم كني پيدا ؟ 

                    به جان حضرت آدم كه آدم هم قديمي شد



لينك ثابت نوشته شده در ساعت 6:36 توسط ..::دنیا ::..

تیزهوشی در اغلب اوقات به صورت نقاب در می آید.

اگر بتوانید آن را پاره کنید,

ذکاوت فریب دهنده یا نبوغ خود جوش را می بینید.

دانا,دانایی را به من نسبت میدهد و نادان , نادانی را........

و میپندارم که پندار هر دویِِِ آنان درست است .

 

جبران خلیل جبران



لينك ثابت نوشته شده در ساعت 1:26 توسط ..::دنیا ::..

 

نَفس تو

به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟»

 پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»

گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام» با

تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند

اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين

 مي زند.» پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد: «هر وقت سواري

 آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز



لينك ثابت نوشته شده در ساعت 20:47 توسط ..::دنیا ::..

 

انسانی که خداوند او میان دو عشق گرفتار آمده است

 

چه بگویم درباره ی انسانی که خداوند او

 

میان دو عشق گرفتار آمده است ؟

 

یکی از آنها رویای او را به بیداری می کشاند

 

و دیگری بیداری او را به رویا بدل می کند

 

 ...

 

چه بگویم از انسانی که پروردگارش میان دو نور جای گرفته است؟

 

...

 

آیا او شاد است یا غمگین ؟

 

آیا او غریبه ای در این جهان نیست ؟

 

آیا کسی می تواند در اندوه ما شادی ببیند

 -

و در شادی غم بیابد ؟

...

 

جبران خلیل جبران                                          

 



لينك ثابت نوشته شده در ساعت 17:9 توسط ..::دنیا ::..