تبليغاتX
پرچینی از خیال
يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند

مجروح روحم از شقاوت است

اندوه من چه بی نهایت است

پشت نقاب چهره ام ببین

آشوب و آتش و قیامت است

حرفی نمیزنم زعمق زخم

تا اشک راوی شکایت است

ائینه سکوت و ماتمم

در من هزار و یک حکایت است

ایستاده ام چو خسته عابری

بر جاده ای که بی نهایت است

افاق شوهانی



لينك ثابت نوشته شده در ساعت 23:8 توسط ..::دنیا ::..

خویشتن حقیر

هفت بار خویشتنم را حقیر و کوچک پنداشتم:

آن هنگام که ذلت را بر تن میکرد تا بالاتر رود.

آن هنگام که در برابر اخلاص دیگران پرواز میکرد.

آن هنکام که از میان دشوار و آسان ِآسان را انتخاب کرد.

آن هنگام که مرتکب گناهی شدم و او برای تسّلای خاطرم گفت:

"دیگران نیز چنین گناهی را انجام میدهند"

آن هنگام که متوجّه سستی و ناتوانی او شدم اما شکیبائی را به قدرت نسبت داد.

آن هنگام که نقاب زشتی را بر چهره انداخت.

و آن هنگام که آواز مدح و ستایش را خواند و آن را فضیلت با ارزش پنداشت.

 

جبران خلیل جبران



لينك ثابت نوشته شده در ساعت 17:20 توسط ..::دنیا ::..