تبليغاتX
پرچینی از خیال - خدای مهربانِ من
يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند

با خودم فکر مي کردم تحقق روياهايم غير ممکن

است،اما خدا گفت :

«
هر چيزي ممکن است
»

گم شده بودم،گيج بودم،فکر مي کردم هيچ وقت جوابي

 پيدا نخواهم کرد،اما خدا گفت :

«
من هدايتت خواهم کرد
»

خود را باختم،فکر مي کردم نمي توانم،از عهده اش بر

 نمي ايم ،اما خدا گفت :

«
تو از عهده ي هر کاري بر مي ائي
»

غمگين بودم،احساس کردم زير کوهي از نا اميدي گير

 افتادم ،اما خدا گفت:

«
غمهايت را روي شانه هاي من بريز
»

فکر کردم نمي توانم،من انقدر باهوش نيستم،

اما خدا گفت :

« من به تو خرد لازم را مي دهم»

بار گناهانم رنجم مي داد ،براي کارهاي بدي که کرده

 بودم از خود عصباني بودم،اما خدا گفت :

«
من تو را مي بخشم
»

از خودم بدم مي امد ،فکر مي کردم هيچ کس مرا

دوست ندارد ،اما خدا گفت :

«
من به تو عشق مي ورزم
»

گريه مي کردم،زيرا تنها بودم،اما خدا گفت
:

«
من هميشه با تو هستم »

+ نوشته شده در  ساعت 20:23  توسط دنیا   |